تبليغاتX
آیینه
 

به مرارتش می ارزد

این نه ماه پیله بستن٬

اگر

پروانه ای که می پرورم

      روزی پرواز را تجربه کند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسرین در یازدهم اسفند 1387 و ساعت 14:7 |
 

از بهار

شکوفه هایی میماند که میوه خواهند شد

از من

گیسوانی که سرانگشتان تو را لمس کرده اند.

 

 

پ.ن: الیاس علوی عزیز این را پیشتر طور دیگری نوشته بود.

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 12:56 |

یوسف را برادرها به چاه انداختند و من
بی برادر ، به چال گونه های تو
او عزیز مصر شد و من
عزیز تو

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 9:3 |

یک عاشقانه آرام
+ نوشته شده توسط نسرین در هشتم تیر 1387 و ساعت 13:26 |
 

برای سیر شدن

اینهمه سوگند می خوری؟

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:31 |
 

به دعوت بهناز نازم:

(و البته نه کاملا آنگونه که او خواسته آنگونه که خود نوشته بودم)

 

"و عجّل" می گویم و

                            می ترسم که بیایی

می ترسم بیایی و دروغ را در چشمانم ببینی

                                                     که دیگر هیچ چیز را انتظار نمی کشند. 

 

"و عجّل" می گویم و

                            می ترسم که بیایی

می ترسم بیایی و در قنوت دستهایم

                             تنها فراز خودخواهیم را ببینی.

 

"و عجّل" می گویم و

                            می ترسم که بیایی

می ترسم بیایی و در این صفوف برگرد گویان

                          کسی را نیابی که فکر تن نباشد.

 

"و عجّل" می گویم و

                            می خواهم که بیایی

بیایی و سلطنت تن را بر من پایان بخشی.

 

+ نوشته شده توسط نسرین در سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 8:12 |
 

لب بر لبه اش می گذارد  و

عمیق فرو می کشد

                          اندوهش را

بیچاره من

که از سیگار کمترم.

+ نوشته شده توسط نسرین در دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 12:3 |
 

به سر شده

که میسر شده بنویسی:

"بی تو به سر نمی شود "

 

 

یک عاشقانه آرام

+ نوشته شده توسط نسرین در یکم بهمن 1386 و ساعت 12:2 |
 

این روزها

شادم

.

.

.

فقط همین

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:54 |
 

- تمام باکره گیم نثار جوانانی که در گور آرمیده اند و مادرانشان هر پنجشنبه نا کامیشان را زار می زنند.

- تمام شانس باقیمانده ی من برای زندگی برسد به برادران و خواهرانم که نیامده ٬ رفته اند و سیاه بختیشان در سیاهی چاههای فاضلاب گم شده

- تمام آن چیزهایی که نداشتم برسد به خدا که هیچ گاه نداشتن را ندانسته است.

- تمام آن چیزهایی که داشته ام برسد به خودم که آنقدر در نداشتن غرق بوده ام که از داشته هایم هنوز لذت نبرده ام.

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 8:41 |


Powered By
BLOGFA.COM